گروه مديريت و برنامه ريزي امور فرهنگي
دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات
مديريت امور فرهنگي در واقع آن حوزه از مديريت است كه كاربرد تطبيقي و اقتضايي بر حسب شرايط، حال و هوا و فرآيند خلق امور هنري يا انديشههاي هنري و اداره امور فرهنگي دارد. اگر بخواهيم خلاصهتر بگوييم اين است كه ما آن حوزه از اصول كلي مديريت را به عنوان ناظم، انطباق دهنده، يا ساختارساز محدود به فعاليتهاي فرهنگي و هنري ميكنيم. براي اينكه بخشها و فعاليتهاي فرهنگي و هنري فارغ از دغدغههاي نظم و اداره بهتر بتوانند به كارهاي كارآفريني خود بپردازند. بنابراين طبيعي است كه از برخي حوزهها و اصول توصيفهايي از مديريت در داخل يك حوزه خاص ميكنيم و طبيعي است كه در آن حوزه خاص هم، نوعي از اصول بايد ايجاد بشود كه بتواند همخواني با اصول مديريت بكند و در واقع در اين ترازو باشد. در غير اينصورت محملي براي تلفيق اين دو مقوله وجود ندارد و باعث ميشود كه ما حوزههاي مديريت هنري و فرهنگي را حوزههاي مشخصي بشناسيم و براي هركدام از اين حوزهها سعي كنيم اصول مديريت را به عنوان پشتيبان و روان كننده و نه به عنوان بازدارنده داخل كنيم.
نگرش كلان فرهنگي و به تبع آن برنامهريزي فرهنگي و مسلماً مديريت كلان فرهنگي در مملكت زير سايهي چتري است به نام جامعه. زيرا اين چتر نظام وجود دارد و زير چتر نظام دولت و دستگاههاي اجرايي دولت مثل وزارت ارشاد و هرچه كه هست.
نظام در واقع براي اموري مثل اقتصاد برنامهريزي ساليانه دارد، اشتباه است اگر فكر كنيد براي فرهنگ ميتوانيد برنامه چهارساله كلان بريزيد و سال به سال تغييرش ندهيدچون زمان گرفتن بازخورد مثل مسائل اقتصادي اينقدر طولاني نيست. فرهنگ خيلي سريع به هم ميخورد و خيلي سريع به شما پاسخ ميدهد، بنابراين مقتضياتي دارد كه خيلي متفاوت است. همين مقتضيات باعث ميشود كه ما در كشورمان با توجه به نظام و دولتي كه به طبع اين نظام وجود دارد موضوع مربوط به برنامهريزي فرهنگي را مطرح كنيم و ديديم كه برنامهريزي فرهنگي از حد تجربهها و كاركردها و سابقههاي وزارتخانهايو نهادها و بنيانها و بنيادهايي كه به طبع آن تاسيس ميشوند تا نگهبان مسائل فرهنگي باشند فراتر است. در مملكت ما خود نهادهاي فرهنگي و نظام نيازمند اين هستند كه ما به صورت برنامهريزي به آنها نگاه كنيم و براي برنامهريزي بايستي كارشناس خبره يعني اهل نظر، يعني مرجع تربيت كنيم. به عبارت ديگر مرجعشناسي كنيم يا مرجع ايجاد كنيم.
چه كنيم كه فرهنگ درست آنچه را كه طبيعتش و غريزهاش و تلاطمهاي دروني و بيرونياش و پويايي جامعه و... اقتضا ميكند با منابع بهينه به نتيجه برسد و با معارف بهينه بهترين نتيجه را بدهد. اگر قرار است كه ما در جايي سرمايهگذاري براي عرصه فرهنگ كنيم، چگونه اين سرمايهگذاري انجام شود كه بهترين نتيجه را از آن بگيريم. اين معنايش ديكته كردن فرهنگ نيست. اگر تصور از مديريت فرهنگ اين است كه ما بايستيم و چيزي به اسم فرهنگ را مديريت كنيم اولاً بايد گفت كه فرهنگ يك امر ذاتي است، جوهر است. چيزي است كه ملموس نيست، پس چه چيز را ميخواهيد مديريت كنيد مگر اينكه عوارضش را، مگر اينكه بيرون دادههايش و نتايجش و ثمراتش را. كه آن هم مديريت امور فرهنگي است. مديريت فرهنگي يعني آن فعاليتي كه ما به اقتضاي مديريت فرهنگ (منظور نگرش و برنامهريزي فرهنگ براي درست اداره شدن پديدههاي فرهنگي است) نه دخالت در پديدههاي فرهنگي انجام ميدهيم. به جهت مديريت امور فرهنگي است كه شما ميتوانيد از سطح وزارتخانه تا يك بنگاه كوچك فرهنگي كه چند هنرآموز يا هنرجوي يك ساز ايراني يا يك ساز خارجي مينوازند تا توليد CD ها و نوارها تا برگزاري اركسترها يا كنسرتهاي بزرگ و يا توليد يك تأتر فعال باشيد. اينها همه امور فرهنگي هستند.
در عرصه مديريت به خصوص مديريت كلان فرهنگي بحث ميكنيم كه وجوه تمايز تفكر كلان فرهنگي از جانب دولت در كشورهاي غربي و به طبع آن فعاليتهاي حرفهاي بنگاههاي فرهنگي در كشورهاي غربي با تفكر كلان فرهنگي در كشور ما و بنگاههاي فرهنگي و كسب و كار فرهنگي تفاوت دارد. يكي از تفاوتهاي مديريت امور فرهنگي هنري با ساير حوزههاي مديريتي اين است كه در اين رشته، نيروي انساني دارايي خيلي خيلي مهمي است. در ساير رشتهها هم همينطور است ولي در رشته ما هنرمند يا هست يا نيست، يك نويسنده يا هست يا نيست، يك رهبر اركستر يا هست يا نيست، يك بازيگردان يا هست يا نيست. اگر درست بخواهيم مثالي بزنيم كه البته كلمه درست خودش درست نيست مثل بازيكنان تيمهاي بزرگ است. آنها بزرگترين داراييهاي باشگاه هستند. در حوزه مديريت فرهنگ ما آن نيروي انساني ابتدا هنرمند و خالق است كه اهميت خودش را دارد. بنابراين ما در اين حوزه انشاء الله بايد بتوانيم چيزي به نام نگهداري دارايي اصلي نيروي انساني يا حسابداري نيروي انساني را ايجاد كنيم. حالا به چه شيوهاي؟! در باشگاههاي بزرگ جهاني شيوههايي ابداع كردند كه ما هم انشاء الله دنبالش مي رويم تا ابداع كنيم مثلاً اگر سازمان صدا و سيما خواست ليست داراييهايش را تهيه كند، بعد از اينكه ساختمان، وسايل و پول را به عنوان دارايي فهرست كرد سيل عظيم هنرمند را چطور ارزيابي ميكند؟ سيل عظيم هنرمندي كه برعكس ورزشكارها عمر مفيد ندارند بلكه تا لحظهاي كه زنده هستند زايندهاند، اين داراييها را چطور بايد ارزيابي كرد؟ اتفاقاً ميخواهيم بگوييم كه مبحث اندازهگيري و ارزشيابي در مديريت امور فرهنگي هنري به دليل ناب، نادر و يگانه بودن ابزارش كه انسانهاي خالق هستند اهميتش بيشتر از ساير رشتهها است. ما ميخواهيم بگوييم اگر شما تصميم گرفتيد بنگاه اقتصاد فرهنگي داشته باشيد، بنگاه اقتصاد فرهنگي بايد هدف داشته باشد، بنگاه اقتصاد فرهنگي بايد دائمي باشد و يك هدف دوم نيز داشته باشد كه آن هم سودآوري است و هدف سومش هم بايد رشد باشد. اگر اين سه را نداشته باشد چه فايدهاي دارد؟ حالا برويم در حوزه فرهنگي و عمومي. يك فستيوال ميخواهيم برگزار كنيم. هيچ كس نميگويد پول كم خرج كنيد، ممكن است اصلاً بگويند هرچه ميخواهيد پول خرج كنيد ولي معنايش اين نيست كه اندازهگيري نشود، معنايش اين نيست كه چه بازيافتي كردهايد، اگر امسال مثلاً يك ميليون نفر از جشنواره فجر بازديد كردند، اين يك ميليون نفر از چه طبقاتي بودهانديا آيا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي محاسبه كرده است كه مثلاً از قشر متوسط كارگر چه تعداد امسال جذب فستيوال فجر شدند و يا از طرف خانوادهها چه مقدار جذب شدند و در نهايت اينكه افراد بازديد كننده آيا همان دانشجوياني بودند كه هرسال ميآمدند؟ خود اين اندازهگيري بد نيست. اندازهگيري معنايش بازخواست نيست. اندازهگيري يعني اصلاح. من عرضم اين است كه آوردن عنصر مالي و منابع و مصاديق و نتيجه و ارزشيابي يك طرز تفكر و يك ديدگاه است كه به ما كمك ميكند بدانيم چقدر در راه هدف پيش ميرويم يا چقدر منحرف شدهايم. اگر يك جايي از ارزشيابي حمايت فرهنگي نشود معنايش اين نيست كه مديريت نشده است ولي اگر مديريت شد بايد ارزيابي بشود.
